با ترست روبرو شو

با ترست روبرو شو

چارلی از یک طرف از اینکه  موفق شده بود در دوره ی آموزش دریانوردی که به مناسبت عید کریسمس برپا شده بود، شرکت کند خیلی خوشحال بود، اما از طرف دیگر دل مشغولیش در باره کشتی بادبانی بود که قرار بود آموزش آنها در آن کشتی انجام شود. چارلی در زمان  کودکی داستانی را در باره این کشتی بزرگ بادبانی شنیده بود که نمی دانست آیا باید آن را باور کند یا نه.  روایت ها حکایت از  داشتند  که در ان کشتی شبح سرگردانی وجود دارد. شبح در کیسوک دیده بانی در بالاترین نقطه کشتی قرار گرفته بود و در مواقع طوفانی و خطرناک خشمگین شده و به دیده بانان کشتی حمله می کرد.

  داستان ها در مورد اشباح  اغلب برای بچه ها گفته می شود. اگرچه  چارلی بچه نبود و نوجوانی بود که توسط آن کشتی از اقیانوسی عبور می کرد. تا جایی که یادش می آمد او از دریا  نمی ترسید و از قایق و کشتی خوشش می آمد. او وقتی که به دریا و کشتی ها می نگریست، همه اش آرزو می کرد که کاش او نیز می توانست مانند دیگر مسافران و ملونان سوار آنها شود. او به  تصاویر کشتی ها در مجلات مختلف نگاه می کرد؛ هر کتاب تازه ای  در مورد دریا ها و کشتی ها را می خواند و عکس های مختلفی در دفتر  و جلد کتاب های مدرسه اش از کشتی ها نقاشی می کرد. او  حتی چند سالی  نیز در یک گروه پیش آهنگی مدرسه که علاقمند به کارهای دریا و دریانوردی بودند نیز ثبت نام کرده بود.  اما اکنون سن او به حدی رسیده بود در یک برنامه آموزشی دریانوردی شرکت کرده بود.

سال ها پیش بر اساس داستانی، ملوانی از خدمه های این کشتی در حال بالا رفتن به دکل دیده بانی در شبی طوفانی به صورت مرموزی دچار وحشت و دیوانگی شده بود. صدای وحشتناک او در عرشه می پیچید و کسی جرات بالا رفتن به دکل را نداشت. حتی ملوانی  با جرات که مقاومت کرده و بالا رفته بود، توسط آن شبح به عرشه پرت شده و مرده بود. آن شبح از زمان در آن کشتی ماندگار شده بود و در مواقع  توفانی و خطرناک، به هر ملوانی که می خواست از دکل دیده بانی بالا برود، حمله می کرد. معلوم نبود که این حمله از آن جهت بود که شبح از شرایط طوفانی از دریا وسر و صدای  ملوانان می ترسید و به  هر کسی که نزدیکش می شد، حمله می کرد و یا اینکه نمی ترسید و با مساعد شدن شرایط و دیدن دستپاچگی و ترس ملوانان با توجه به عقده ای که احتمالا از ملوانی به دل داشت می خواست افرادی را که به او نزدیک می شدند را به عرشه پرت کند. چندین ملوان در موقعیت های  و دفعات مختلفی گرفتار حمله این شبح شده و از بالا به عرشه پرت شده بودند.

در این رابطه این داستان را نیز بخوانید!کارولین و جادوگر

به هر حال این داستان بر سر زبان ها بود که شبحی در این کشتی وجود دارد و به هیچ کسی رحم نمی کند و در آن کشتی ساکن شده است. شبح دیده نمی شد اما زوزه وحشتناک و ناگهانی  او با صدای عجیب و غریبی در هیبت بادی  در عرشه می پیچید.  در مواقع خطر هیچ ملوانی به تنهایی جرات بالا رفتن از دکل  را نداشت. آنها در قالب گروه های دو تا سه نفری در حالی که هوای همدیگر را داشتند از دکل بالا می رفتند و سریع بر می گشتند. کسی به تنهایی جرات بالا رفتن را نداشت.

نزدیک غروب بود اما همینکه کشتی داشت به ساحل نزدیک می شد، ابرهای سیاهی آسمان را پوشاندند و همه جا تاریک شد. باد شروع به کوبیدن بر بادبان های کشتی نمود. دریا متلاطم شد و کشتی با ضربات امواج و باد بی هدف  به هر جهتی خم می شد.  ناخدا همه را در عرشه جمع کرد و از آنها خواست که کاری را انجام دهند.  او از چارلی خواست که به بالای دکل برود و از اطراف کشتی گزارش دهد. چارلی مجبور بود که به تنهایی این کار را انجام دهد آخر هر کسی به دستور ناخدا مشغول انجام کاری بود. او نگاهی به دکل کرد و قلاب ایمنی خود را بردور میله دکل محکم نمود و شروع به بالا رفتن کرد. باد محکم بر سر و صورت او می زد. باد در بادبان ها و طناب ها می پیچید و دیوانه وار آنها را به هر طرفی می کشید. هر چقدر که از دکل بالاتر می رفت،  لرزش طناب ها و دکل بیشتر و ترس چارلی نیز بیشتر می شد. کم کم آن  داستان قدیمی در باره شبح کشتی در ذهنش پر رنگتر  و پر رنگتر می شد و ترسی بزرگ در دل او ریشه می زد. یک نیمه از وجودش می گفت:  اشباح واقعیت ندارند اما نیمه دیگر وجودش می گفت  که داستان ها اغلب بر پایه واقعیت هایی گفته می شوند و اشباح وجود دارند واگر شبهی هم نباشد این کشتی یک کشتی بی شانس و بد اقبال است که برای خدمه اش مرگ به ارمغان می آورد. چارلی  با آن که می دانست کمر بند ایمنیش را محکم بسته است اما این افکار باز هم رهایش نمی کردند. ترس از این که مانند ملوانان قبلی مورد حمله واقع شود رهایش نمی کرد.

او می بایست چه کار می کرد؟ او می توانست پایین بیایید و بالاتر نرود. اما عدم اطاعت از دستورات در یک کشتی قابل قبول نبود و او نمی توانست جوابی برای سرپیچی از دستورات داشته باشد. تازه او در صورت رفع شدن خطر، نیز مورد تمسخر دیگر مردم قرار می گرفت. همه از اینکه او نتوانسته بود به بالای دکل برود او را مسخره می کردند.

 چاره ای نبود و همه مشغول کاری بودند و کسی نمی توانست به چارلی کمکی کند. چارلی به خودش گفت: “نه چارلی! جای ترس و تاخیر نیست. بعضی موقع ها کاری پیش می آید که  تو باید خودت آن را انجام دهی و هم باید آن را به تنهایی انجام دهی. چه اتفاقی می افتد اگه تو بالا نروی؟ اگه بالاتر بروی و بیفتی چی خواهد شد؟ اگه بالا نروی و شبحی نبوده باشد، آن وقت چه خواهد شد؟ و یا اگه بالاتر بروی و شبحی باشد، چی پیش خواهد آمد؟”

او دوباره کمربند ایمنی اش را چک کرد. به بالای سرش نگاهی کرد و با خود اندیشید که اگه آن بالاتر رود و بتواند داخل دکل شود، احتمال بیشتری هست که سالم بماند. او شروع به پیش بینی کرد تا به نحوی خودش را آرام کند. او به احساس موفقیتی که به دست می آورد فکر کرد. او تشویق هایی را در نظر آورد که بعد از موفقیت نصیبش می شد. با این افکار، افسانه آن شبح کم کم از ذهنش دور و ناپدید شد.  او برای مدت کوتاهی شروع به بالا رفتن کرد. اما با تکان شدید دیگری دوباره افسانه شبه به ذهنش برگشت. نیمه ترسویش می خواست که برگردد ولی نیمه شجاعش او را به بالاتر رفتن تشویق می کرد. اما این بار انگار که چارلی چیز جدیدی یاد گرفته بود. او فهمیده بود با تفکر کردن در مورد نتیجه پیروزی و این که او اولین کسی است که  می تواند به تنهایی این کار را انجام دهد و همه از او تعریف خواهند کرد، می تواند باعث کنار رفتن افسانه شبح شود. او دوباره سعی کرد تا به جنبه های مثبت و غرور انگیز بیشتری فکر کند و دوباره ترسش کم تر و کمتر شد. او دیگر اجازه تفکر در مورد شبح را به خود نداد.

او می توانست نگاهی به طناب های بادبان ها کند و تصور کند که این شبح است که طناب ها را مانند ماری به حرکت در می آورد. او می توانست تصور کند که در صورت برداشتن قدمی بیشتر شبح او را در یک لحظه به پایین پرت خواهد کرد. اما او اجازه چنین تفکراتی را به خود نداد. او دیگر به چیزهای بهتر و امید وار کننده فکر می کرد. هر چه قدر بالاتر می رفت، حس بهتری در قلبش ریشه ی دواند. او مصمم بود و به پایین نگاه نمی کرد. در عوض به اینکه او چقدر به پیروزی و دکل دیده بانی نزدیکتر می شود، فکر می کرد. او بالاتر و بالاتر رفت و همینکه پایش را در کیوسک دیده بانی گذاشت یک حس ایمنی، یک احساس رهایی و شادی به او دست داد.

چارلی از آن بالا ایستاده بود و به همه جا نگاه می کرد و اتفاقات اطراف را به ناخدا گزارش می داد. با کمک چارلی و دیگر خدمه، کشتی به سلامت از آن طوفان گذشت. اکنون چارلی یک قهرمان بود. او نتنها یک قهرمان بود بلکه افسانه شبه را نیز باطل ساخته  بود. او مورد تایید ناخدا قرار گرفت و به استخدام آن کشتی در آمد و برای خودش جایگاهی ناسب کسب نمود. حالا هر وقت که کسی از چارلی در مورد کار در کشتی و شرایط سخت می پرسد، او این طور جواب می دهد: ” این شرایط سخت نیستند که شما را شکست می دهند، بلکه افکار شما و این که چطور آن ها  را مدیریت می کنید، باعث شکست یا موفقیت شما می شوند. شما داستان هایتان را عوض کنید و با ترس هایتان روبرو شوید، موفقیت نزدیک است.

About The Author

Related posts

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *