کوکابرا

کوکابرا

اخیرا اتفاق جالبی در خانه من افتاد که دوست دارم آن را برای شما نیز تعریف کنم. جایی که من زندگی می کنم منطقه ای است که در دامنه کوهی قرار دارد و با درختان زیادی پوشیده شده است. چیزی که شکوه و زیبایی این درختان را زیاد می کند، پرندگان مختلف و لانه های زیبایی است که بر روی شاخه ها ساخته اند.

یکی از این پرنده ها که نوعی مرغ ماهیخوار استرالیایی است، “کوکا بورای خندان” می باشد. او واقعا مرغ ماهیگیر بزرگی است. اما این به این معنا نیست که او فقط با خوردن ماهی ها زندگی می کند. درحقیقت من نمی دانم آیا او اصلا ماهی می خورد، یا نه؟ او به احتمال زیاد  دوست دارد که از مارها  و مارمولک ها با توجه به منقار قوی که دارد، تغذیه کند.

سر و سینه  کوکابرا سفید است در حالی که بالها و پشت بدنش قهوی تیره است و سایه آبی رنگی تا انتهای دمش کشیده شده است. این کوکابرا دوست من است. من تکه گوشتی را در بشقابی قرارمی دهم و کوکابرا پایین می آید  و آن را می خورد. حتی او گاهی از مواقع بر بازوی من قرار می گیرد تا تکه گوشتی را از دست من بخورد. با این همه آنچه که باعث می شود تا من از کوکابراها خوشم بیاید، رنگ پوست، منقار و دیگر زیباییهای بدنی آنها نیست.

چیزی که مرا عاشق کوکابراها می کند، طریقه خندیدن آنها در هنگام غروب خورشید است. کتاب پرندگان  آنها را پرندگانی با صدای بلند توصیف می کند که همواره در حال خندیدن هستند. اغلب کوکابراها با خنده های بلندی همسرایی می کنند، طوری که ابراز شادی آنها در بین درختان به هنگام هوای نیمه روشن غروب، امواجی ایجاد می کند، امواجی شبیه امواج صداهای پرشور حاضرین در مسابقات ورزشی که تکرار می شود و ایجاد شور و شوق می کنند. من اعتقاد دارم که آنها این  کار ها را انجام می دهند تا در شبها قلمرو خود را مشخص کنند. 

وای، چه قدر جالب است! سراسر شب را به جای خوابیدن، بخندید. سرتان را درد نیاورم. من به معرفی کوکابراها پرداختم چونکه اتفاق جالبی اخیرا در زندگی من افتاد و مربوط به یک کوکابرا بود. من در داخل خانه ام بودم.  در این هنگام صدای بلند برخورد چیزی بر پنجره خانه ام  حواس مرا تیز کرد. بیرون رفتم تا ببینم که چه اتفاقی افتاده است. بله یک کوکابرای خوشگلی بر روی سقف چوبی ایوان خانه ام نشسته  بود.

بیچاره سرش را تکان می داد اما حرکتش طوری بود که از ضربه ای بر سرش گیج می زند. به نظر می رسید که در حال پرواز از لابه لای درختان نتوانسته بود شیشه پنجره را ببیند و به آن برخورد کرده بود.  تصور کنید که چه ضربه شدید و ترسناکی خواهد بود وقتی که شما در کمال آزادی پرواز می کنید و در این موقع ناگهان با چیزی برخورد می کنید و قبلا چنین تجربه ای را نداشته اید.  من در فاصله نزدیکی در حالی که متعجب شده بودم  و نمی دانستم که چه کار کنم، قرار گرفتم. در این هنگام کوکابرا با نگاهی به من سرش را تکان داد. منقارش را بالا گرفت، دهانش را باز کرد و با صدای بلندی شروع به خندیدن کرد، خنده ای از ته قلب. من بی اختیار به این فکر فرو رفتم چه قدر جالب خواهد بود که یاد بگیریم چه طور سرمان را بالا بگیریم و بعد از اتفاقات عجیبی که برای ما در هر لحظه ممکن است بیفتد، از ته دل بخندیم و بخندیم.

بیشتر بخوانیم!

کنترل ترس

کوکابرا
داستان های شفابخش

About The Author

Related posts

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *