کارولین و جادوگر

کارولین و جادوگر

داستانی بود که تقریبا تمام همکلاسی های کارولین و دانش آموزان  مدرسه قصه ما آن را می دانستند و دهان به دهان آن را به هر دانش آموز تازه واردی به مدرسه تعریف می کردند. با این حال من اطمینان نداشتم که آیا همه دانش آموزانی که آن را نقل می کنند واقعا به درستی آن باور دارند یا نه؟ اما به هرحال آنها چنان رفتار می کردند که رفتارشان نشان می داد که داستان باید درست و واقعی باشد.

 شهر در منطقه تپه ای و از بلوک های ساختمانی با فواصل قابل توجهی بنا شده بود. هر بلوک با شماره هایی از یکدیگر مشخص می شدند. ساختمان های هر بلوک مدرن و جدید بودند و ساختمانی بلند با طبقات مختلفی به شهر چهره یک شهر مدرن و جدید را می داد. اما بر سر راه مدرسه کارولین در بین آن بلوک های مختلف بین سه تپه  منطقه ای عاری از ساختان های جدید قرار داشت و کلبه کوچکی در کنار آن منطقه ای تقریبا بزرگ با درختانی انبوه دیده می شد. این کلبه با توجه به کوچکی خودش و بزرگی زمین  و درختان انبوه اطراف و در مقایسه با ساختمان های بلند و مدرنی که در اطراف بودند، و باغچه های تمیز و کوچکی در مقابل آنها قرار داشت، عحیب و مرموز به نظر می رسید. شما کلبه کوچکی را می دیدید که انگار سعی می کند خودش را در زیر سایه درختان بلند اطرافش به صورت مرموزی پنهان کند. گذشته از درختان انبوه و بلند، بوته های وحشی و گلهای خاردار مثل گل های رز و گل های دیگری که ارتفاع آنها به اندازه شانه های بچه ها می رسید در اطراف کلبه فروان بودند. این که چرا در بین آن همه ساختمان بلند و مدرن این منطقه دست نخورده بود و شکل قدیمی خود را حفظ کرده بود، کسی چیزی نمی دانست. اما به هر حال این منطقه بود و کارولین و دوستانش برای رسیدن به مدرسه باید از این قسمت عبور می کردند.

بچه های مدرسه به صورت دسته دسته از کنار این کلبه رد می شدند. در بعضی از اوقات بچه ها پیر زنی را می دیدند که از راهی که توسط گل ها و بوته های بلند احاطه شده بود، خود را به کلبه می رساند. پیرزن در انگشتانش انواع مختلفی ازانگشترها با شکل های متفاوتی داشت. بر گردنش انواع مختلفی از گردن بندها که از سنگ مختلف با رنگ های مختلفی ساخته شده بود، آویزان بود. پیر زن قدش خمیده بود و بر پشتش قوز بزرگی دیده می شد. اگر او نگاهی به شما می انداخت متوجه چهره پر از چین و چروکش می شدید. موهای نازک و خاکستری تا چانه او را پوشانده بودند. چشمان فرو رفته ای که در شما خیره می شدند و  شما را بی اختیار مجذوب خود می کردند. این قصه پیرزنی بود که دهان به دهان در بین دانش آموزان مدرسه کارولین نقل می شد و نوعی ترس در دل آنها می انداخت. ترس از پیرزنی که جادوگر است و بچه ها را جادو می کند.

آنها می گفتند کافی است دانش آموزی به تنهایی از مقابل کلبه پیرزن رد شود و پیرزن به چشمانش نگاهی بیندازد. شما بی اختیار به خانه او کشانده می شوید و دیگر نجات پیدا نمی کنید. آنها می گفتند بچه های زیادی در راه مدرسه جادو شده و دیگر بر نگشته اند اما  اگر نام آن بچه ها را می پرسید، کسی چیزی را به خطر نمی آورد. به این دلیل هیچ دانش آموزی به تنهایی از جلو آن کلبه رد نمی شد. اگه به تنهایی رد می شدی و چشمان زن جادو گر به شما می افتاد، آیا قدرتش را داشتی که برگردی و یا از خودت دفاع کنی؟ آیا می تونستی فریاد بزنی و کمک بخواهی؟ آیا کسی صدای شما را می شنید؟ پس تنها رفتن از جلو کلبه به هیچ وجه توصیه نمی شد. بچه ها گروه گروه می شدند و با سرعت تمام صبح ها از جلو در آن کلبه رد می شدند و عصر ها نیز به صورت گروهی بر می گشتند. با گروه بودن به آنها حس امنیت و آرامش می داد.

در این رابطه این داستان را نیز بخوانید “با ترست روبرو شو!” 

کارولین در صدابرداری و تئاتر استعداد خوبی داشت. از او خواسته شد که هفته ای یکبار بعد از اتمام کلاس ها در مدرسه بماند و با گروه تئاتر مدرسه تمرین کند. از بد شانسی دانش آموزی در گروه تئاتر از محله ایشان نبود. بعد از اتمام اولین جلسه تمرین کسی نبود که باهم به خانه برگردند و او مجبور بود که به تنهایی از جلو کلبه زن جادوگر رد شود. آن روز هوا ابری بود و از نور روشن آفتاب که اطمینان بخش است، خبری نبود. کارولین از مدرسه خارج شد و به طرف خانه به راه افتاد. اما هراندازه که بیشتر قدم بر می داشت و به آن کلبه نزدیکتر می شد، آن کلبه مخوفتر و ترسناکتر از همیشه به نظر می رسید.

درختان بلندی که کلبه را احاطه کرده بودند در باد خش و خش می کردند و سایه های آنها در پیاده رو حرکت می کرد. کارولین برای مدتی  ایستاد. او مردد بود و نمی دانست که چه کار کند. او چطور می توانست با ترس رو برو شدن با آن زن جادوگر کنار بیاید؟ چه اتفاقی می افتاد اگه آن زن جادوگر بیرون می آمد  به او نگاه می کرد؟ چه اتفاقی می افتاد اگه به داخل آن کلبه مخوف کشیده می شد؟ آیا او خوراک خوشمزه ای برای آن پیر زن می شد؟ یا اینکه به مجسمه ای سنگی تبدیل می شد و کسی دیگر پیدایش نمی کرد؟

او قدمی عقب کشید و فکر کرد که به مدرسه برگردد. اگه عجله می کرد می توانست قبل از اینکه همه معلم ها رفته باشند، به آنجا برسد. یا می توانست از مدرسه با خانه تماس بگیرد و مادرش بیاد و او را با خودش ببرد. اما اگه او این کار را می کرد و بچه های هم محله ای او را در کنار مادرش در حال رفتن از مدرسه می دیدند، مورد تمسخر همه قرار می گرفت.  نام او ورد زبان همه می شد و  معلوم نبود که چطور بلید خودش را از آن همه زخم زبان و ریشخند رها کند.

مسیر دیگری به خانه بود اما خیلی طولانی تر بود و هوا داشت تاریک می شد و ممکن بود که در تاریکی اتفاقات دیگری برایش بیفتد. او می توانست به مدرسه بر گردد، اما منصرف شد. شاید راه های دیگری را نیز می شد پیدا کرد، آما او در تاریکی سراغ آن ها نرفت و به آنها فکر نکرد. او به هر حال فکر کرد که باید شجاع باشد و از کلبه جادوگر بگذرد. این فکرشاید  ظاهرا از کتابی در ذهنش نقش بسته بود که چند ماه پیش آن را خوانده بود و یا شاید توصیه یکی معلمان و یا پدر و مادرش بود.

او اولین قدمش را برداشت. هر چه قدر که به کلبه و باغ کنار آن نزدیکتر می شد، کلبه بزرکتر و باهیبت تر  و ترسناکتر به نظر می رسید. او می خواست بدود، اما چیزی به او می گفت که آرام باشد و آهسته تر قدم بزند. او  مکثی کرد  و چند نفس عمیق کشید و سعی کرد که به چیزهای دیگری فکر کند. به خانه، به پدر و مادری که منتظرش بودند. به شام مورد علاقه اش، به راحتی تختخوابی که شب ها در آن می خوابید. در حالی که به این چیزها فکر می کرد تصویر آن کلبه از جلو چشمانش کم رنگ و کم رنگتر می شد. او دیگه مثل قبل احساس ترس نمی کرد.

یک هو پای کارولین به چیزی خورد و افکارش را پاره کرد. وقتی که دوباره نگاهش به آن کلبه روبرو افتاد، کلبه دوباره بزرگتر و ترسناکتر به نظر آمد. در حقیقت او هر بیشتر به جادوگر و کلبه فکر می کرد آنها مرموزتر و ترسناکتر به نظر می آمدند. کارولین به خودش گفت چرا وقتی که به فکر خانه و چیزهای خوب بودم این فکرهای ترسناک به نظرم نمی آمدند.  چیزی به ذهنش رسیده بود. او به خودش لبخندی زد. چه حقه جالبی یاد گرفته بود. او با مشغول کردن ذهنش به چیز های خوب، به احساسات بهتری دست پیدا می کرد و آن کلبه را فراموش می کرد.

 با افتادن برگی روی صورتش، کارولین فهمید که به جلو در کلبه رسیده است.  یک هو چشمش به در کلبه افتاد که باز بود و پیر زن از درون باغ کلبه به او نگاه می کرد. کارولین قلبش فرو ریخت و خواست که  نگاهش را از آن کلبه و پیرزن بردارد، اما زیر چشمی زنی را دید که با چهره ای خندان و با مهربانی به او می خندد. او همچنین متوجه شد که این پیر زن از پیرزنی که بچه ها از او تعریف می کردند، خیلی فرق دارد.  جالب تر این بود که پیرزن حتی حرکتی به طرف کارولین نکرد. به نظر می رسید که مشغول باغچه و گل های آن بود.

شاید این نقطه خوبی باشد که داستان را تمام کنیم. اما بگذارید کمی بیشتر جلوتر برویم. بعد از آن روز دیگه کم کم ترس کارولین از آن کلبه و پیرزن فرو ریخت. او بارها و بارها به تنهایی از جلو آن کلبه رد شد. او نتها جادو نشد بلکه با پیرزنی روبرو می شد که هر بار احساس می کرد مهربانی او را بیشتر از قبل احساس می کند. او حتی به خودش جرات بیشتری داد و  روزی به پیرزن سلامی کرد. بعد از آن سلام، او و پیر زن با یک دیگر هم صحبت و دوست شدند. بر خلاف قصه بچه ها، او  واقعا پیرزن مهربان و دانایی بود و هر بار قصه ای جالب از زندگیش را به کارولین می گفت. اسم پیرزن در حقیقت ولکات بود. قبل از پایان ترم کارولین از ولکات خواست که آیا او مایل است با او مصاحبه ای در مورد تاریخ  کشورش برای مدرسه و همکلاسی هایش داشته باشد. ولکات قبول کرد. همه مصاحبه را دیدند و از آن پس آن همه ترس و گریز از کلبه از بین رفت و کارولین نمره بسیار خوبی در آن ترم گرفت.

About The Author

Related posts

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *