زرافه جوان

زرافه جوانزرافه جوان

جما زرافه ی جوانی بود که از زرافه بودن خودش خوشش نمی آمد و آرزو می کرد که کاش حیوان دیگری می بود. یکبار چشمش به گله گور خران افتاد و آرزو کرد که ای کاش یک گور خر بود و مثل آنها به صورت گروهی و به صورت زیبایی می دوید. روزی در چشمه آبی فیلی را دید که با آب بازی می کرد، آرزو کرد که کاش فیلی بود و خرطومی داشت و با آن می توانست آب را به پشتش یا بر روی دوستانش بپاشد. روزی دگر غزالی زیبا از مقابل چشمانش رد شد و او آرزو کرد که کاش مثل او بدنش زیبا  و با وقار به نظر می آمد. روز ها شب می شدند و شب ها روز و جما غرق آرزوهایش بود و کاری را به پیش نمی برد.

روزی زرافه جوان به کنار برکه آبی رفت تا آبی بخورد و حمامی کند. چشمشش به تصویر خودش در برکه افتاد. آهی کشید و گفت: چه پاهای بلند و ناجوری! گردن را که ببین! مانند آدامسی می ماند که با دوست به حالت کشیده در آمده است. دستی بر دو شاخ کوچک خود کشید. آه این شاخ ها چقدر کوچک بودند. کاش او شاخ هایی به بزرگی و اندازه شاخ های یک بز کوهی داشته باشد. آن وقت خیلی راحت تر می توانست از خودش دفاع کند. جما غرق تماشا ی خود بود و به هر قسمتی از بدنش که نگاهی می کرد آرزو و حسرتی برایش به جا می ماند.

کار حمام جما طولانی شد و مادرش به دنبالش آمد و جما را ناراحت در کنار برکه یافت که هنوز آبی نخورده و حمام نکرده است. او دید که جما غمگین به آب خیره شده و با خودش صحبت می کند. خواست کمکی به جما کرده باشد. جلوتر رفت و گفت: “هی، جما! تو فقط یه زرافه هستی. زرافه ها به همین شکل اند. پاها و گردن بلند، شاخ هایی کوچک، پوستی خال خالی دارند. زرافه ها این گونه اند و کار خودشان را در این دنیا انجام می دهند. آنها این گونه با دیگران فرق دارند. آنها وظیفه خود را انجام می دهند و از این بابت خوشحال اند. تو نیز باید خودت باشی و کار خودت را انجام دهی! ” اما حرف های مادر به گوش جما نمی رفت و خوش نبود.

روزی جما فکری به سرش زد و به یک ساحل ماسه ای و زیبا رفت. او بر روی ماسه ها دراز کشید و شروع به غلتیدن به این ور و آن ور نمود. او فکر می کرد که با این کار پوست بدنش صاف و زیباتر خواهد شد. بعد از مدتی او در کنار ساحل شروع به دویدن کردن و سعی داشت که یورتمه رفتن گور خرها را تمرین کند. بعد از دویدن  در کنار صخره ای قرار گرفت. او شاخ هایش را به صخره می کوبید و فکر می کرد که شاخه هایش بلند و قوی خواهند شد.

در گوشه ی دیگری از ساحل کنار درختان بلند، لاک پشت پیری شاهد کارهای زرافه  چوان  بود. جلو آمد و گفت: “سلام، چه کار می کنی؟ این چه کار عجیب و غریبی است که انجام می دهی؟” جما سرش را بلند کرد و گفت: “سلام،  من می خواهم که حیوان متفاوتی باشم. پوست خوب، شاخ هایی قوی، دویدنی سریع داشته باشم. من دوست دارم که حیوان دیگری باشم.” لاک پشت پیر گفت: “به نظر من آنچه باعث می شود که ما خاص و متفاوت باشیم، حفظ تفاوت ها است، نه از بین بردن تفاوت ها. من هم روزی مثل تو فکر می کردم ولی تجربه زندگی به من آموخت آنچه که مهم است این است که خودم باشم و نه چیز دیگری. تو هم سعی کن که فقط خودت باشی!” لاک پشت این را گفت و از زرافه خداحافظی کرد.

حرف های لاک پشت پیر و حرف های مادر جما  تا حدی باهم همخوانی داشتند. هر دو از جما می خواستند که جما خودش باشد و به روش زرافه ها زندگی کند. جما غرق در بررسی این افکار بود که صدای شیر ماده ای که به طرفش می آمد، او را به خودش آورد. جما ترسید و خواست که فرار کند، اما شیر با صدای که بیانگر درخواست و خواهشی بود گفت: “لطفا، نترس و فرار نکن! من به کمک تو احتیاج دارم. ببین بچه کوچک من بالای درختی رفته و نمی تواند پایین بیاید. لطفا کمک کن و او را پایین بیاور!.

زرافه جوان به نزدیک درخت آمد. توله شیر کوچکی در وسط شاخه ای گیر افتاده بود. او گردنش را بالا آورد و سرش را به توله شیر رساند. به آهستگی از کمر توله شیر گرفت و به آرامی آن را پایین آورد. ماده شیر که دید توله اش به سلامت به زمین رسیده است، رو به جما کرد و گفت: “متشکرم، متشکرم، متشکرم.” شیر و توله اش به طرف جنگل رفتند و زرافه نیز به طرف خانه به راه افتاد. هنوز مدت زمان زیادی نگذشته بود که صدای دیگری بلند شد. خوکی از او درخواست کمک می کرد. بچه خوک بیچاره پایش سر خورده بود و در حالی که از ریشه درختی گرفته بود در چاله بزرگی معلق بود. خوک گفت: ” کمکم کن کمکم کن. ریشه درخت تحمل وزن بچه ام را ندارد. اگر تاخیر کنی ریشه می کند و بچه ام در این چاله بزرگ می میرد.  زرافه آهسته به کنار چاله آمد و با احتیاط سرش را پایین برد و از بچه خوک خواست تا محکم شاخ او را بگیرد. با احتیاط سرش را بالا کشید و بچه خوک را سالم در کنار مادرش قرار داد. خوک از این کار زرافه خوشحال شد و گفت: “ممنونم، ممنونم، ممنونم. تو امروز دل مادی را خوشحال  کردی و جان بچه ای را نجات دادی. این کار بسیار بزرگی است که تو آن را انجام دادی.”

انگار که معجزه ای شده بود و پشت سرهم اتفاقات خوبی رخ می داد. یک احساسی به زرافه جوان دست داده بود که قبلا چنین حسی را تجربه نکرده بود. او سرش را بالا گرفته بود و با خوشحالی و شور و شعف به طرف خانه می آمد که دوباره با لاک پشت پیر روبرو شد.

لاک پشت پیر به زرافه جوان گفت گفت: ” نیازی نیست که چیزی را برایم توضیح دهی. من همه چیز را از نگاه تو می خوانم. تو امروز خودت بودی و با روزهای قبلی ات خیلی فرق داشتی. تو کارهایی را انجام دادی که فقط از تو ساخته بود نه از شیر و خوک. تو امروز زرافه متفاوتی بودی. لاک پشت گفت دیگه بیشتر از این وقتت را نمی گیرم. فقط از تو می خواهم به نوشته روی لاک من نگاهی داشته باشی. پدر بزرگم آن را به یادگار بر روی لاک من وقتی که مثل تو جوانی بودم و می خواستم کوسه چابک و تیزی باشم، نوشته است. جما سرش را پایین آورد و به به نوشته روی لاک نگاهی کرد. جمله زیبایی بر روی آن بود: ” بخاطر داشته باش! چیتا ها سریع ترین حیوانات جنگل هستند. آنها هر روز تمرین می کنند که سریعتر  و سریعتر بدوند، اما هیچگاه نمی خواهند که حیوان دیگری باشند.”

 در این باره داستان “آرزوی جیل” را نیز بخوانید!

About The Author

Related posts

1 Comment

  1. فروش آرد

    سایت فوق العاده ای دارید. خیلی استفاده کردیم انشاله که این جور سایت ها افزایش بیابد. آرزو می کینم که همیشه موفق باشید.

    Reply

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *