رویای فوتبالی

رویای فوتبالی

داد و فریاد اقای حسینی در کلاس پیچید. دانش اموزان  به یکباره به مجید نگاه کردند.  کسی غیر از مجید نمی تونست  رو اعصاب معلما راه بره و حرص آنها را در بیاره. روزی نمی شد که مجید به خاطر سوالات و بحث های ورزشی در زمان نامناسب اعصاب معلم ها را خرد نکند.  مجید عاشق فوتبال بود و  در کلاس درس نیز فوتبال را رها نمی کرد. او با هر بهانه ای در کلاس سر حرف فوتبال را باز می کرد. جلد کتاب ها و دفتر هایش پر از عکس بازیکن های فوتبال بود. همیشه ی چشماش به دنبال  چیزی بود که بتونه با اون فوتبال تمرین کنه .با  هر چیز ی  که  شبیه توپ بود و می شد به آن ضربه ای زد، روپایی می زد. حتی تخته پاکن ابری بی زبان کلاس نیز وسیله تمرین او بود.  

آری، کسی غیر از مجید نمی تونست کاری کرده باشد. او  در ردیف اخر کلاس  در حالی که تبلت کوچکش را میان کتابش گرفته بود اخبار مسابقه استقلال و پیروزی را که بنا بود آن روز از تلوزیون پخش شود، پی گیری می کرد. آقای حسینی  متوجه  شده بود و با عصبانیت سر مجید داد می کشید. یا درس یا فوتبال! یکی را انتخاب کن! اگه فوتبال را دوست داری، دیگه چرا کلاس ریاضی میایی؟”

اون جلسه اخرین کلاس ریاضی برای مجید  در آن سال شد. اما نه به این خاطر که مجید از حرف های آقای حسینی ناراحت شد و درس را کنار گذاشت. نه، نه! گوش مجید از این حرف ها پر بود. در حقیقت از یک گوشش می شنید و از گوش دیگه به در می کرد. آن روز بعد از ریاضی مدیر مدرسه مجید را خواست تا در مورد رفتارهای غیر درسیش که باعث ناراحتی معلمان مدرسه بود توضیح دهد. جلسه  زمان طولانی از وقت مجید را گرفت.  او همچنین بعد از پر کردن فرم تعهد انضباطی مجبور شد  مدتی به  معاون اجرایی مدرسه در مرتب کردن پرونده های دانش آموزان کمک کند.

 زمان خیلی کمی تا شروع مسابقه مانده بود. مجید که دید ممکن است دیر به مسابقه برسد. به یه موتوری گفت هر چه قدر می خوای بگیر و لی من را سر وقت به مسابقه برسان. موتوری گاز موتور را گرفت و موتور با حرکت تندی از زمین کنده شد، اما هنوز  چند صدمتری از مدرسه دور نشده بودند که ماشینی جلو آنها پیچید. دو روز بعد  مجید  تازه در بیمارستان به هوش آمد و آن وقت بود  که فهمید چه اتفاقی افتاده است.  زانو و مچ  پای راستش کلا خرد شده بود  و حداقل دو سه ماهی باید پایش در گچ می ماند تا نتیجه مشخص شود.

زمان به کندی برای مجید می گذشت. او از فوتبال دور شده بود  و  مجبور بود فشار زیاد اتل و گچ سنگین پایش را که  توان حرکت را از او گرفته  بود، تحمل کند.  تلخی  ماجرا  وقتی بیشتر شد که   دکتر اتل ها را باز کرد و مجید فهمید  که بالاجبار باید فوتبال را کنار بگذارد و به فکر  کار دیگری باشد. انگار دنیا سرش خراب شد. تمام رویاهایش بر باد رفته بود. او باید از کاپیتانی تیم مدرسه و تیم شهرستان خدا خافظی می کرد. دیگر آقای گلی هر سال  برایش تکرار نمی شد.  دیگه تعریف و تمجیدها از قدرت شوت و زیبای حرکات تکنیکش شنیده نمی شد. هر چقدر به این موضوعات بیشتر فکر می کرد، ناراحتی و عصبانیتش بیشتر و بیشتر می شد.  با کوچکترین موضوعی، سر خانواده، دوست و هر کسی که سر راهش قرار می گرفت داد می کشید. دعوا به راه می انداخت. پشت سر معلمان، خصوصا آقای حسینی و مدیر که باعث شدند برای رسیدن به مسابقه عجله کند، بد و بیراه می گفت و هیچ حرف و جواب منطقی را تاب نمی آورد. بدتر از همه این که این اواخر در خودش فرو رفته بود و  هر پیشنهادی در مورد  تماشای فوتبال و  ورزش را رد می کرد.

این مساله نگرانی خانواده را بیشتر و بیشتر می کرد. هر چقدر که آنها تلاش شان را بیشتر می کردند، مجید از آنها بیشتر  و بیشتر فاصله می گرفت. با پیشنهاد  یکی از آشناها قرار شد که  چند جلسه مشاوره ای برای مجید در نظر گرفته شود و از یک مشاور و روان شناس کمک بگیرند. مادر مجید چندین بار موضوع را با یک  روانشناس مطرح کرد و  راهنمایی هایی در جهت کمک به مجید از او گرفت . بعد از چندین جلسه مشاوره ، مشاور به مادر مجید خبر داد که به نظر من  مراحل اولیه  مشاوره به خوبی پیش رفته  و شما از این به بعد باید با صبر و حوصله و فرصت دادن به مجید و سعی در همدلی با مجید کارها را به پیش ببرید. مدتی طول می کشد تا مجید به زندگی معمولی برگردد. تلاش کنید و از سختی ها نهراسید. گوشه گیر و کم حرفی مجید مدتی ادامه خواهد داشت.

روزی بغض مادر مجید بعد از اینکه نتونست مجید راضی کنه که  از لاک خودش بیرون بیاد و حرفی بزند، ترکید.  روان شناس به مادر مجید گفته بود که اگه بتونید کاری کنید که تو طبیعت و فضای سبز باشه و خودش را به کاری مشغول کنه، ممکنه بعد از گذشت مدت زمانی کم کم به زندگی برگرده.  مادر  مجید های های گریه می کرد و دستانش را طوری گرفته بود که انگار از کسی طلب کمک داشت.  مدام  از زندگی و بخت بد خود ناله می کرد و اشک هایش چون ابر بهاری بر گونه هایش می غلتیدند. مجید مدتی سرش را به زیر انداخت بود و چیزی نمی گفت.  من نمی دونم که  در آن لحظه در دل مجید چی  می گذشت یا به یکباره چه اتفاقی افتاد، اما بعد از چند دقیقه از جا بلند شد. لباس هایش را پوشید. رو به مادرش کرد و گفت: ” ببین مادر من که می گم مشکلی ندارم، اما شما که قبول نمی کنید. خوب دیگ گریه نکن! پاشو یه سری به پارک شهر بزنیم. انگار که دنیا را به مادر مجید دادند. فورا با ذوق و اشتیاق گفت، چرا که نه. حتما میام.

نسیم خنکی در پارک می پیجید و صدای حرکت برگ ها یک ریتم آرام بخشی را به پارک می بخشید. یک گروه از  بچه ها  که در دست یکیشان توپی پلاستیکی بود و از یک پا می لنگید، از گوشه ای پیدا شدند و به طرف محوطه ای که مخصوی بازی کودکان بود رفتند. مسابقه فوتبال داغی شروع شده بود. همه با حد اکثر توان می دویدند و کسی اعنراضی نمی کرد. مجید محو تماشای بچه ها بود که دستی بر شانه اش خورد و صدایی گفت: آقا مجید به نظرت چرا این بازی این قدر جدی گرفته شده  و خوب پیش می ره؟  مجید سرش را بلند کرد و گفت: “اه، ببخشید من  چطور متوجه حضور شما نشدم؟ آقای موحدی شما کی اومدید؟ آقای موحدی گفت چند دقیقه ای میشه. مادرت  را آن گوشه دیدم.  سراغت را گرفتم  و این جا آمدم . راستی جواب سوالم را ندادی، چرا این بچه ها این قدر جدی مسابقه می دن و اعتراضی هم نیست؟ مجید بلافاصله گفت: ” آقا معلومه، سوت های به موقع و قاطع داور را ببین!. آقای موحدی گفت: “احسنت، چنین  تحلیل درستی فقط از کسی که  نابغه فوتبالی چون مجید می آد.” در این موقع مادر مجید هم سر رسید. آنها مدتی باهم صحبت کردند و آقای موحدی نکاتی را به مجید گفت. زنگ موبایل آقای موحدی به صدا درآمد و او با معذرت خواهی از آنها خداحافظی کرد.

از آن اتفاق چندین هفته  می گذشت و مادرمجید انگار که روش صحبت با مجید را یافته بود با روش های مختلف او را از خانه بیرون می کشید. در یکی از این سفرها اتفاقات خوبی افتاد. او با پیرمردی آشنا شد که  از قضا مفسر فوتبال بود و برای هوا خوری به کوه آمده بود. او  به خاطر یک بی احتیاطی دچار دیسک کمر شده بود و با کمک یک دوست صمیمی به خبرنگاری  فوتبال روی آورده بود. سخنان پیرمرد از فوتبال  و رویدادهایش آن  قدر برای مجید جالب بود که همچون مجسمه ای چشم به دهان پیرمرد  دوخته بود و پلک هم نمی زد. پیرمرد که متوجه علاقه بیش از حد مجید به فوتبال و حواشی آن شده بود. گفت: “پسرم برای من پیرمرد چه چیزی بهتر از این که هم صحبتی مشتاق چون تو داشته باشم. اگه دوست داری بیا این آدرس کار من تو فلان خیابان شهره. هر وقت خواستی بیا پیش من!

مجید یکبار به محل کار آن پیرمرد رفت. و همان یکبار کافی بود که بهانه ای شود تا در هر فرصتی که به دست می آورد به پیرمرد سری بزند. پیرمرد همه چیز داشت. آرشیو روزنامه های ورزشی. فیلم گزارش های مسابقات حساس و جهانی، ویدیوهای انگیزشی و خلاصه هر چی که شما از فوتبال بخواهید. خلاصه اوضاع بر وفق مراد پیش می رفت و مجید عاشق فوتبال هم همه چیز را یاد می گرفت و قورت می داد. اندیشمندی گفته است که : هر وقت شاگرد آماده باشد، استاد حاضر خواهد شد.

مجید با صدای زنگ موبایلش فهمید که باید بلند شود. از رختخواب بیرون آمد. صدای مادرش را از درون حال شنید که می گفت. مجید بلند شدی؟ راستی چند دقیقه پیش آقای موحدی زنگ زد و حال تو را پرسید و از من خواست که بهت بگم سری به زمین فوتبال مدرسه بزنی.

مجید که بر خلاف چند ماه قبل که تمایلی به رفتن به زمین فوتبال و تماشای آن نشان نمی داد و با بهانه های  مختلفی از رفتن سر باز می زد، گفت باشه. او یه کیک و لیوان شیری خورد.  لباس هایش را پوشید و از خانه خارج شد. زمین فوتبال زیاد دور نبود، بعد از حدود بیست دقیقه پیاده روی به زمین رسید. بچه ها همه جمع بودند و آقای موحدی نیز به همراه چند نفر از دانش آموزان وسایل تمرین را در زمین می چیدند. تا چشم آقای موحدی و بچه ها به مجید افتاد، همگی  با صدای بلندی هورا کشیدند.  آقای موحدی از بچه ها خواستند که  چند صف مرتب تشکیل دهند. بچه ها که به نظر می رسید  مشتاق بودند تا ببیند  که آقای موحدی چه برنامه ای دارند، سریع صف ها را تشکیل دادند. آقای موحدی رو به دانش آموزان کرد و گفت: “بچه ها همانطور که می دونید ما بر خلاف سال قبل یکی از بهترین فورواردهای تیم را نمی تونیم در اختیار داشته باشیم و از طرف دیگه تمام تیم ها با توجه به قهرمانی ما در سال گذشته با انگیزه بیشتری با ما مسابقه خواهند داد و تمرکز آن از هر زمان دیگری بیشتر روی بازی با تیم ما خواهد، بود. ما باید از هر زمان دیگری متحدتر، با انگیزه تر و مصمم تر باشیم. من فکری کرده ام. اگر چه مجید نمی تونه تو زمین باشه و بازی کنه، اما او می تواند در کنار تیم باشد، در انالیز تیم های رقیب و سازمان دهی تمرینات کمک خوبی به ما کند. این شروع کار برای مجید است. قدم اول سخت است، اما او قدم های بعدی را با همت و تلاش بیشتری دنبال خواهد گرفت. یادتان باشد، ما همه یک تیم و در جهت دست یافتن به یک هدف هستیم. یادتان باشد کم کاری از طرف کسی ضربه به کل تیم خواهد بود و موفقیت تیم متعلق به همه است. با جدیت کار کنید، دستورات و تمرینات را به دقت اجرا کنید، با تلاش و پشتکار و اتحاد شما انشاء الله امسال نیز موفق خواهیم. بی شک وقتی که انسان تمام سعی و تلاش خود را در طی زمان و با امیدواری انجام دهد، بدون شک معجزه نیز رخ می دهد.” حرف های آقای موحدی تمام شد. تمرینات گرم کردن تیم  به مدت ده دقیقه انجام شد و دوهای استقامتی در حدود پانزده دقیقه ادامه پیدا کرد. استراحت فعال شامل بازی با توپ شروع شد و بعد از آن دوهای سرعتی در دستور کار قرار گرفت. تمرین از طریق کار با توپ و یک سری کارهای ترکیبی ادامه یافت. در پایان در حدود چند دقیقه ای کار سرد کردن عمومی بدن انجام شد. در اولین جلسه مجید بیشتر تماشا گر بود تا اینکه دخالتی در تمرینات داشته باشد. آقای موحدی به بچه ها خسته نباشیدی گفتند و  زمان تمرین جلسه بعد را مشخص کردند.

او  سپس رو به مجید کردند و گفت، به نظرم ازاینکه اینجا آمدی و با ما بودی، آغاز خوبی بود. حالا از شما می خواهم که برای جلسه بعد با آماده گی بیشتری بیایی. من کتابی به تو می دهم که در مورد مربیگری فوتبال و مسائل مربوط به آن است. یه نگاهی به آن بینداز و نظرات خودت را در جلسه بعد به ما بگو. یادت باشد، دنیای مربیگری دنیایی بزرگ، شگفت انگیز، پر از هیجان و شور و شوق است. البته سختی ها و مشکلات خاص خودش را دارد. در بازیگری فوتبال تو خودت هستی و پیشرفت بیشتر در سایه مدیریت خود و تلاش و بهر گیری از آموزش ها می باشد، اما در دنیای مربیگری هم باید خودت را مدیریت کنی و هم تیمی را که قرار است آموزش دهی. مربیگری یک علم است. فوتبال در  سال های اخیر در تمامی جنبه ها پیشرفت قابل ملاحظه ای داشته است. جام جهانی، جام باشگاه های اروپا و لیگ های اروپایی و غیره ، به محلی برای درخشش فوتبالیست ها تبدیل شده است و در این میان عملکرد مربی های فوتبال بیشتر زیر ذره بین قرار گرفته است. این شروع راه است. تو مدتی با ما کار کن. گذشت زمان مشخص می کند که استعداد این کار را داری یانه. امیدوارم که قدم های اول را محکم برداری!

مجید  وسایلش را برداشت و راهی خانه شد. به خانه رسید، داخل شد و سلامی کرد. تلوزیون روش بود و  مستندی در باره تیتو ویلا نوا مربی فقید بارسلونا پخش می کرد. تیتو در تمام دوران مربیگری پپ گواردیولا، به عنوان کمک مربی او در بارسلونا ایفای نقش می کرد. سس فابرگاس، ژرارد پیکه، لیونل مسی، اینیستا و ژاوی و بسیاری دیگر از ستارگان حال حاضر اسپانیا دست پرورده این مربی استعداد یاب و بازیکن ساز بودند. او به مدت چهار سال در تیم جوانان بارسلونا بازی کرد اما هرگز شانس بازی در تیم بزرگسالان را پیدا نکرد.  مطالب برای مجید جالب بودند. طوری که مجید حتی صدای مادرش را که از او می خواست سر میز غذا خوری برود و چیزی بخورد، نشنید. نشت و غرق درتماشای مستند شد.

ساعت ده شب بود و  فرصتی بود تا محید به مطالعه کتابی که آقای موحدی داده بود، بپردازد. حدود یک ساعتی مطالعه کرد. کتاب به نکات جالبی اشاره کرده. در مورد روش های مختلف تمرین، تاکتیکهای فوتبالی، خصوصیات مربیان ورزشی و بسیاری نکات دیگر بحث کرده بود. کتاب حتی به مقایسه خصوصیات و روش های تمرینی چند مربی فوتبال، موفقیت ها و شکست های آنها نیز پرداخته بود. سئوالات مختلفی کم کم در ذهن مجید شکل می گرفتند. او حتی به نوعی خودش را با آن مربیان مقایسه می کرد. در خیالش احتمالا روزی را تصور کرد که در چنین کتابی نامی از او برده خواهد شد. عقربه های ساعت زمان خواب را نشان می دادند. او کتاب را کناری گذاشت و به رختخواب رفت.

روزها می گذشتند و مجید نسبت به روزهای قبل با آمادگی بهتری در جلسات تمرینی شرکت می کرد، به توصیه ها و آموزش های آقای موحدی با دقت گوش می داد و در تمرینات تیم آنها را پیاده می کرد. او در عمل به دشواری های تطبیق عمل با تئوری بیشتر واقف می شد. هر روز در کتاب خانه ها،  در اینترنت  و غیره به دنبال مطالب و نکات جدید می گشت. در فرصت های به وجود آمده در جلسات آموزشی شرکت می کرد. به باشگاه های مختلف سر می زد و به مشاهده و مقایسه تمرینات تیم ها  مختلف می پرداخت. مجید دیگر آن مجید افسرده و منزوی نبود. شور و شوقی در وجودش جوانه زده بود.

حدود دو هفته از برگزاری مسابقات می گذشت. سطح مسابقات بالا بود و امتیازات تیم ها خیلی به هم نزدیک بود. ممکن بود تیمی لغزش کوچکی کند و از دور مسابقات حذف شود.  مسابقه روز دوشنبه مسابقه حساسی بود. آنها اگر این مسابقه می بردند، به مرحله حذفی می رسیدند. آقای موحدی مجید را نیز به عنوان کمک مربی در تیم معرفی کرده بود.

 روز مسابقه رسید. داور سوت شروع مسابقه را زد و بازی شروع شد. بازی از حساسیت زیادی برخوردار بود. هر دو تیم تحت شرایطی در این مسابقه شانس رسیدن به مرحله حذفی را داشتند. هیجان در بین تماشگران دو تیم موج می زد و فشاری که از طرف تماشگران به بازیکنان نیز منقل می شد، بر عملکرد آنها نیز تاثیر می گذاشت. درگیری ها  و خطاها زیاد شده بود. بازیکنی تکل شدیدی زد ولی داور با سهل انگاری بدون این که اخطار و کارتی نشان دهد با یک تذکر شفاهی از کنار موضوع گذشت.  آقای موحدی بلند شد و اعتراض کرد ولی داور در یک تصمیم عجولانه و در جهت کنترل بازی آقای موحدی را با کارت قرمزی از بازی اخراج کرد. برای مدتی اعصاب بازیکنان به هم خورد و در یک غفلت و ضد حمله تیم آنها یک گل از حریف دریافت کرد و آنها تا پایان نیمه اول موفق به جبران گل خورده  نشدند.

اوضاع در رختکن اصلا خوب نبود. برخی از بازیکنان به قضاوت داور اعتراض داشتند. برخی هم تیمی های خود را مقصر می دانستند. حتی دروازه بان تیم با یکی از دفاع ها تا حد درگیری پیش رفته بود. این شرایط برای تیم اصلا خوب نبود. مجید وارد رختکن شد. همه چیز به مدیریت و تدبیر او بستگی داشت. او رو بروی بازیکنان ایستاد، دست هایش را به هم کوبید. بازیکنان ساکت شدند. هر بازیکنی منتظر بود که مجید عوامل باخت از جمله داور و بازیکنانی را که به نظر آنها مقصر بودند را اعلان کنند و احتمالا بازیکنان کم کار را از ترکیب کنار بگذارند. مجید سینه اش را صاف کرد و اینطور صحبت هایش را شروع کرد: “قبل از هر چیزی به همه شما خسته نباشید می گویم. من از کنار زمین می دیدم که چطور در زمین تلاش می کردید و به فکر موفقیت تیم بودید. اگر شما به فکر موفقیت تیم نبودید، بدون شک باید هر کدام الان بی خیال در گوشه ای می نشستید و چیزی نمی گفتید. همین داد و فریاد های شما نشانه اشتیاق شما به برد و پیروزی است. با هیجانی شدن و دیگران را مقصر دانستن، کارها درست پیش نمی روند. اعتقاد دارم که هیچ کسی به غیر ازخودتان نمی تواند به شما در این بازی کمک کند. خودتان را با خودتان مقایسه کنید نه با دیگران. با تفکر و دور کردن هیجانات کاذب، به فکر ارائه بهترین بازیتان باشید. باهم تلاش کنید، روحیه تیمی را بالا ببرید. مرز میان صعود و حذف از بازی ها یک نیمه بازی چهل و پنج دقیقه ایست. برای تمام دقایق بازی برنامه داشته باشید. هر تلاش خوبی، شما را یک قدم جلوتر می برد. خودتان باشید و با سربلندی از این مرحله بگذرید. در حال حاضر ما باید به عنوان یک تیم منسجم کنار هم قرار گیریم و یا اینکه فرو بریزیم و رویاهایمان را از دست بدهیم. ثانیه به ثانیه به فکر بازی باشید و یا اینکه اجازه دهید هر چیز کم اهمیت و نامطلوبی یک سال شما را از رویاهیتان دور کند. دست در دست هم دیگر بگذارید و خود را از این شکست نجات دهید. بی شک نتیجه موفقیت امروز پلی برای آینده درخشان شما خواهد بود.”

حرف های مجید تاثیر شگرفی در تیم ایجاد کرده بود. بازیکنان حلقه ی اتحاد زدند و برای ارائه یک بازی خوب هم قسم شدند. مجید با انجام یک تعویض و اضافه کردن یک مهاجم تیم را به درون زمین فرستاد. بازی شروع شد. دیگر خبری از تک روی ها و اعتراضات به داور نبود. هر بازیکنی سعی می کرد که بهترین بازیش را انجام دهد. تعداد پاس های سالم و شوت ها ی زیاد به دروازه حریف نیز نشان دهنده روند کاری خوب تیم بود. بازی لحظه به لحظه سرعت  می گرفت و خوب پیش می رفت. در دقیقه هفتاد و  اندی بود که گل تساوی به ثمر رسید. و کمتر از دو دقیقه به پایان بازی تیم در یک ضد حمله برق آسا گل برتری را وارد دروازه حریف کرد.  تماشگران و اعضای تیم همه داخل زمین دویدند و پایکوبی و شادی شروع شد. تیم با مدیریت  و  درایت مجید به مرحله بعدی صعود کرده بود. مجید از شادی در پوست خود نمی گنجید و احتمالا به روزی که مربی بزرگی شده است و جام ها را یکی پس از دیگری درو می کند، فکر می کرد.

بیشتر بخوانیم:  با ترست روبرو شو!

About The Author

Related posts

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *