خرس قهوه ای

خرس قهوه ای

حیوانات زیادی در جنگل زندگی می کنند و هر حیوانی از جهتی با بقیه فرق می کند، درست مثل تفاوت بین بچه های یک مدرسه و شخصیت هایی که من در این داستان می خواهم در باره آنها با شما صحبت کنم.  خرس قهوه ای بزرگ را همه حیوانات در جنگل می شناختند.

خرس یک حیوان قلدر، به تمام معنا بود. او اصلا اهل مدارا و مهربانی نبود. او مانع بازی حیوانات می شد. آنها را دنبال و اذیت می کرد و بعضی ها را نیز بی رحمانه می کشت. به نظر نمی رسید که حیوانی در جنگل بتواند جلو کارهای این خرس قلدر را بگیرد. یعنی ترس در حیوانات آن قدر ریشه دوانده بود که کسی نمی توانست درباره مبارزه و شکست خرس قلدر فکری کند.

روزی گرگ کوچکی به خیال آنکه خطری در اطرافش نیست از جنگل بیرون زد تا غذایی برای خود پیدا کند. آهسته و پنهانی بیرون رفتن دنبال غذا، کار اکثر حیوانات جنگل شده بود. همه تلاش می کردند که هر طور شده با خرس قهوه ای روبرو نشوند.

اما از بخت بد گرگ کوچک، خطر در مقابلش بود. صدای پاهای خرس هر لحظه بیشتر و بیشتر می شد. گرگ کوچک خیلی ترسیده بود و نمی توانست کاری را انجام دهد. آیا این بار هم مثل همیشه باید فرار می کرد؟ او از فرار های همیشگی خسته شده بود. زندگی توام با ترس، فرار و تصویر خرس قلدر برایش کشنده و زجر آور بود.

لحظه ای ایستاد و به فکر فرو رفت. سرانجام به این نتیجه رسید که باید بماند و بجنگد. اگر کشته می شد حداقل از این زندگی همراه با ترس و اضطراب و فرار بهتر بود. او این بار فرار نکرد در حالی که گوش هایش را تیز کرده بود، پشتش را به طرف خرس کرد و مشغول جویدن قطعه استخوانی شد که تازه گیر آورده بود.

خرس نزدیکتر شد تا جایی که گرگ فهمید که صدایش به گوش خرس خواهد رسید. همه انرژیش را جمع کرد و باصدای بلندی گفت چرا دیگر هیچ خرسی در این نزدیکی نیست؟ این استخوان خرسی را که یک ماه پیش خورده ام دیگر گوشت و مزه ای ندارد!

خرس قهوه ای تا به حال با چنین منظره ای برخورد نکرده بود، آخر هیچ حیوانی تا آن موقع در مقابل او چنین کاری را نکرده بود و یاد نگرفته بود که در این مواقع باید چه کار کند.  یکباره دستپاچه شد و برای اولین بار ترس وجودش را گرفت. ترس از خورده شدن سراسر وجودش را گرفت و بی اختیار پا به فرار گذاشت.

 سنجابی بالای درختی شاهد ماجرا بود و خواست که از این موقعیت به نفع خودش استفاده کند. او  به خرس گفت: من دیده ام که تو چطور از یک گرگ ترسیدی و فرار کردی ولی اگر قول بدهی که با من دوست شوی، من  کمک می کنم که باهم آن گرگ را شکست دهیم. خرس که کاملا ترسیده بود، بی اختیار حرف سنجاب را قبول کرد. سنجاب گفت اگر من پشت تو سوار شوم و تو به سوی گرگ بروی او از ما خواهد ترسید.

گرگ کوچک که از فرار خرس بزرگ احساس امنیت کرده بود، در حال نگاه کردن به اطراف بود تا غذایی پیدا کند که دوباره صدای پاهای خرس قهوه ای به گوشش رسید. خرس بزرگ درحالی که سنجابی نیز بر پشتش نشسته بود به سوی او می آمد. گرگ دوباره ترسیده بود. این بار باید چکار می کرد؟

تاملی کرد و با خود گفت اگر این خرس اندکی عقل داشت، دفعه اولی نیز گول نمی خورد و فرار نمی کرد. به نظر می رسد این خرس بی عقل و ترسو است و بهتر است که دوباره گولش بزنم.

در این موقع بدون اینکه فرار کند سرش را بالا آورد و با صدای بلندی گفت: ” آفرین بر تو ای سنجاب زرنگ و با هوش! می بینم که یک بار دیگر برایم خرس گنده ای را آورده ای!

در این رابطه داستان زیر را نیز بخوانید!

با ترست روبرو شو!

About The Author

Related posts

2 Comments

  1. صدف پاکروان

    سلام از مطلب آموزندتون خیلی استفاده کردم اگر در مورد این مطلب سوالی پیش اومده چجوری مطرح کنم ؟ بازم بابت مطلب خوبتون ممنونم

    Reply

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *