تافی

تافی

روزی روزگاری توله سگی بود که تافی صدایش می کردند. تافی بازیگوش بود و دوست داشت که تمام روز را  بازی کند. او از هیچ چیزی نمی ترسید. همه او را تافی شجاع صدا می زدند. او اغلب به همه جا سر می کشید، زیر صخره ها را می پایید و به همه چیز حتی عنکوت ها و حشرات نیز پارس می کرد. او مخصوصا از شب خوشش می آمد، چونکه می توانست به همراه سایر حیوانات به طرف ماه سرشان را بگیرند و زوزه بکشند. خانواده اش هم از شجاعت تافی خوششان می آمد و هم به خاطر کوچک بودن و کم تجربه بودنش می ترسیدند که برای خودش دردسر درست کند. آنها مخصوصا از او می خواستند که زیاد از خانواده دور نشود و به جاهای نا آشنا نرود.

خیلی وقت ها پیش می آید که شما از چیزی منع شوید و آن چیز در مقابل شما حاضر شود و شما را وسوسه کند. درست کمی دور تر از خانه تافی جنگلی مخوف و درهم تنیده از انواع درختان و خارها قرار داشت. او شدیدا از این جنگل منع شده بود. اما حس کنجکاوی او را ول نمی کرد.

او به دور از چشم خانواده دل به دریا زد. انگار صدایی به او می گفت برو و به کسی چیزی نگو! اوبه داخل جنگل رفت، اما وقتی که برگشت او یک توله سگ متفاوت و دیگری شده بود. او می ترسید بخوابد و از اینکه از خانواده اش دور شود، خیلی هراس داشت. او شب ها کابوس های وحشتاناک می دید و دیگه مثل سابق می ترسید که زیر صخره را نگاه کند و به هر چیزی پارس کند. او اغلب دچار درد شکم و سرش نیز اغلب اوقات بسیار درد می کرد.

خانواده اش متوجه شده بودند که تافی نسبت به قبل خیلی تغییر کرده و آن تافی سابق نیست. آنها از او خواستند که بگوید، برایش چه اتفاقی افتاده. اما تافی نمی تونست در باره سفرش به میان درختان صحبتی کند. وقتی که او داخل جنگل بود بر دهان او یک باند نامرئی زده شده بود. این باندبه تافی گفته بود که اگه دهان باز کند، نیست خواهد شد. تافی نیز می ترسید و لب به سخن نمی گشود. او حتی جرائت سوال از خودش را نداشت و می ترسید. چونکه او مطمئن بود که اگه دهانش را باز کند، خواهد مرد. همینکه حرف از آن جنگل می شد او به گوشه ای می رفت و خودش را مخفی می کرد.  او پشتش را به طرف کسانی که از سوال می کردند، می نمود و وانمود می کرد که شکمش درد می کند.

روزی موقع خواب غلتی خورد و انگار که بدنش به جایی خورد. تافی به ناگاه از درد ناله ای کشید. ناله ای که نشان می داد در قسمتی از بدن او باید تیغی رفته باشد. خانواده اش حدس زده بودند که او احتمالا در میان بوته زارهای پر از تیغ بوده است، لذا از او پرسیدند که او به کجا رفته و کجا زخمی شده است، اما باند نامرئی مانع پاسخ تافی می شد. اطرافیان شروع به سوال از تافی کردند تا جای تیغ را تشخیص دهند. آیا تیغ در پای شما رفته؟ آیا تیغ در پوزه شماست؟ آیا تیغ در زیر شکم رفته؟  و یا اینکه در میان انگشتان پایتان است؟  اما کسی جوابی نمی شنید.

روز ها همینطور می گذشت و تیغ همینطور بیشتر و بیشتربه آزار تافی ادامه می داد. تافی می دانست که تیغ در قسمتی از بدنش نزدیک دمش است، اما خودش نمی توانست آن را جدا کند. خانواده اش خیلی نگران بودند و هر روز نیز نگرانتر می شدند. تافی نگرانی آنها را می فهمید، اما همچنان ساکت بود. او ترجیح می داد که درد تیغ را تحمل کند تا مبادا آن باند جادویی باز شود و او بمیرد.

روزها همینطور سپری می شد و توله سگ شجاع ما در خودش فرورفته بود و گاه گاهی به ناچار برای رفع حاجتی و پیدا کردن مختصر غذایی  بناچار به اطراف سرک می کشید. در یکی از این روزها سگ قلدری که اسپات نام داشت، تافی را دید و او را ضعیف پنداشت. اسپات شروع به مسخره و اذیت تافی کرد. او حتی به مسخره گفت: “من شرط می بندم که شما آنقدر بی عرضه هستید که حتی نمی تونی تو آب شنا کنی!” تافی به خاطر ترس از باند جادویی نتوانست چیزی بگوید. او سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت. بعد از ان روز هر وقت که چشم اسپات به تافی می افتاد، او را مسخره می کرد و می رفت.

روزی اسپات با غرور به تافی گفت: اگه حرف من راست نیست و تو شنا بلدی بیا بریم کنار برکه نزدیک. تافی به اکراه کنار برکه  رفت. او به درون آب پرید و عرض برکه را شنا کرد. اتفاق جالبی بود. او در برکه شنا کرد و چیزی هم نشد. اسپات دید که حرفش درست از آب در نیامده راهش را گرفت و دور شد. بعد از آن اتفاق تافی فهمید که بچه ها توانایی اثبات خودشان را دارند. تافی فهمید که او قدرت تشخیص خوب و بد را دارد. او جرائتش بالا رفت و توانست در باره حرف های آن باند جادویی فکر کند.

او فهمید که گول حرف های آن باند جادویی را خورده است. زود پیش خانواده اش آمد و تمام ماجرای سفر به آن جنگل را به آنها گفت. او گفت که تیغی در کناردمش رفته است. خانواده با دقت آن تیغ را از بدن تافی در آوردند. راحتی و سلامتی به تافی برگشت. او دوباره همان تافی شجاع و پر سر و صدای قبلی شد. او درس بزرگی از این ماجرا آموخت. او یاد گرفت که صحبت با بزرگانی که درستکار و مورد اعتماد هستند و از او حمایت می کنند، قدرت و شادابی را به او دوباره هدیه می دهد.

داستان از Nancy Davis
ترجمه با اندکی تغییر و افاضات

 داستان های مرتبط:
کارولین و جادوگر” 

“سگی بنام تئو”

About The Author

Related posts

2 Comments

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *