افکار کیت

افکار کیت

کیت در جلو خانه‌اش بر روی چمن طناب بازی می‌کرد. روز خوبی بود. خورشید با مهربانی می‌درخشید و او در این دنیا این فرصت را داشت که از پریدن لذت ببرد. او احساس خوشحالی می‌کرد. افکارش بر روی پریدن متمرکز بود. او فکر می‌کرد که چگونه طناب را در دستش بگیرد که هنگام پریدن به پاهایش برخورد نکند و او را به زمین نیندازد. وقتی که ماهیچه‌ها به اهم کار می‌کردند و همه چیز به خوبی پیش می‌رفت به کیت یک احساس خوبی دست می‌داد. او به خاطر می‌آورد که پدر بزرگش این طناب را در عید کریسمس به او هدیه داده است. او می‌دانست که پدر بزرگش پول زیادی نداشت و فقط توانسته بود که این طناب بازی را برای او بخرد. قبل از کریسمس پدر بزرگ او را به فروشگاه برده بود تا با هم به اسباب بازی‌های مختلف نگاه کنند تا بفهمند که کیت از چه چیزی خوشش می‌آید. وقتی که کیت طناب بازی را دید و پسندید، او احساس کرد که پدر بزرگش او را واقعا دوست دارد.

همین که او لی لی می‌کرد پسری از خیابان گذشت و طناب را از دست کیت کشید و به سوی پارک دوید. کیت در ابتدا گیج و متعجب بود و گفت: “چه پسر بد و حشتناکیه.” ولی وقتی که به خود آمد و دید که طنابی را که پدر بزرگش به او داده بود، برای همیشه از دستش رفته است، خیلی ناراحت شد و اشک از چشم‌هایش سرازیر شد. او در حالی که به طرف پارک به دنبال آن پسر می‌دوید، دید که بچه کوچکی در میان آب استخر پارک افتاده است. پسری که طناب او را از دستش کشیده بود در کنار استخر در حالی که یک طرف طناب در دستش بود از کودک درون آب می‌خواست که سردیگر طناب را در دست بگیرد تا او را از آب بیرون کشد. وقتی که کودک نجات پیدا کرد، افکار کیت دوباره عوض شد و احساس راحتی کرد. پسر دوباره به سوی او آمد وطناب را به کیت داد. او گفت : “من متاسفم از اینکه شما را ترساندم، آخر عجله داشتم و باید سریع عمل می‌کردم. از شما خیلی متشکرم.”

کیت از این کار و معذرت خواهی پسر خیلی خوشش آمده بود. او به خانه برگشت. او این افکار در ذهنش خطور کردند. “این طناب نیست که مرا خوشحال می‌کند، بلکه افکار من در مورد طناب است که مرا خوشحال می‌کند.” او حالا احساس بهتری داشت(برنز، 2004).

این داستان را هم بخوانید!

ارزوی جیل

افکار کیت
داستان های شفابخش

About The Author

Related posts

1 Comment

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *