استجابت دعا

دعا

استجابت دعا

دریا سخت توفانی شده بود و کاری از دست کسی ساخته نبود. مسافران کشتی که جمعی از ورزشکانی بودند که برای انجام مسابقه ای می رفتند ناامید شده بودند و کاری از آنها ساخته نبود و یا اینکه برای این گروه استجاب دعایی در کار نبود. کم کم کشتی قصه ما تاب ضربات امواج سهمگین و توفان را نیاورد و غرق شد. دو مرد جوان از این کشتی با هر زحمت و تلاشی که بود در حالی که بر تخته پاره ای چسبیده بودند، دست و پا زنان خود را به ساحل جزیره ای رساندند. جزیره خالی از هر جنبنده و گیاهی و جانوری بود حتی درختچه ای نیز نبود که آن دو مرد در سایه آن خودشان را از حرارت سوزان خورشید در امان نگه دارند. اولی نگاهی به آسمان کرد و گفت هیچ چیزی وجود ندارد و کاری از دست ما ساخته نیست که خودمان را نجات دهیم. ما در این جزیره خشک و بی آب و علف خواهیم مرد. دومی گفت: ” مایوس از رحمت خداوند بزرگ مباش. تا حالا که کمک مان کرده است زنده بمانیم، بقیه کارها را نیز در صورتی که به صلاح ما باشد، انجام خواهد داد.” اولی گفت: “آن طور که تو می گویی باید برای نجات خود بنشینیم و دعا کنیم. کاری غیر از دعا از ما ساخته نیست اما بیا این آخرین لحظات را نیز با رقابت با همدیگر سپری کنیم و ببینیم که چه کسی برنده خواهد شد. برای این کار ما این جزیره را به دو قسمت تقسیم می کنیم. هر کسی در قسمت خود دعا کند تا ببینیم دعای چه کسی مستجاب می شود؟”

دومی قبول کرد. آنها خطی کشیدند و هر کدام مشغول دعا شدند.  اولی دست به دعا برد و گفت خدایا چیزی برای خوردن ما بفرست. موجی بلند شد و طوفانی بسته ای بزرگ در جلو او انداخت. آن را باز کرد مقداری غذای کنسرو شده از کشتی غرق شده ای بود. آن را برداشت و مقداری نیز به رفیقش داد. روز دوم مرد اولی از خدا خواست که درختانی از میوه در جزیره سرسبزکند. جزیره تکانی خود و در مدت اندکی انواع درختان میوه ظاهر شدند. میوه های خوشمزه برشاخه ها بود و آب گوارایی بر جوی کنار درختان جاری بود. مرد اولی هر روز دعایی می کرد و زود دعایش مستجاب می شد. همه چیز در قسمتی از جزیره که مربوط به مرد اولی بود آماده شده بود. در این هنگام مرد اولی دست به دعا برد و گفت خدایا من به مادرم قول داده بودم که بعد از این سفر عروسی برایش بیاورم. اما هیچ مال و منالی برایم نمانده است. چه خوب می شد که دختری نجیب و خوشگل نصیب من می کردی تا دل مادرم را شاد کنم.

 در این هنگام نزدیک این جزیره کشتی دیگری عبور می کرد و دچار توفان شده بود. مدت زیادی نگذشت و موج و توفان آن کشتی را نیز در هم کوبید. بعد از ساعتی قایق نجات کوچکی که سه چهار نفر در آن جا می شد داشت به ساحل نزدیک می شد. قایق به ساحل رسید و دختری جوان و زیبا که تنها بازمانده کشتی غرق شده بود پا به جزیره گذاشت. مرد اولی سریع به استقبال او رفت و با دلجویی و شرح ماجرای خودش از دختر دعوت کرد که در کنار او بماند و استراحت کند.  آنها چند روز در جزیره باهم بودند. تا اینکه احساس کردند از ته دل به هم علاقمند هستند و قرار ازدواج گذاشتند. در این هنگام مرد اولی به یادش افتاد که به مادرش قول داده که برای او عروسی بیاورد. به نامزدش گفت که آماده حرکت شوند. آنها با آن قایق نجات می توانستند از آن دریا بگذرند. آنها وسایل و مواد لازم را در قایق گذاشتند. همینکه خواستند حرکت کنند. دختر به نامزدش گفت  چرا از دوستت نیز نمی خواهی که با ما بیاید. مرد در جواب گفت: “آن طرف جزیره را نگاه کن هیچ اثری از میوه و آب و وسیله نیست. اما قسمت من را ببین. همه چیز آماده و بر وفق مراد ماست. این ها نتیجه استجابت دعاهای من است. دعاهای او مستجاب نمی شوند.” در این هنگام صدای بلند و رسا از آسمان برخاست و گفت: “رفیق تو فقط یک دعا کرد و آن این بود که خدایا رفیق مرا مایوس مکن و تمامی خواسته هایش را بر آورده کن. من دعای او را مستجاب کرده ام.”

این داستان را هم بخوانیم

در جستجوی خوشبختی

About The Author

Related posts

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *