آرامش

 روزی، روزگاری پادشاهی جایزه ای بزرگی برای بهترین نقاشی که نشانده صلح و آرامش باشد تعیین کرد. دو نقاشی پس از بررسی های دقیق و طولانی به مرحله آخر راه یافتند. پادشاه باید یکی از آنها را به عنوان نقاشی اول بر می گزید.

یکی از تصاویر نشان دهنده دریاچه آرامی بود. دریاچه بسیار ذلال و آرام بود و همچون آینه ای شفاف کوه های اطراف را در خودش نشان می داد. در بالای سر دریاچه، ابرهای سفیدی در آسمان آبی، آرامش محیط را بیشتر نشان می دادند. هر کسی از درباریان که به این تصویر نگاه می کرد، آن را به عنوان بهترین تصویر از صلح و آرامش را انتخاب می نمود.

تصویر دومی نیز مانند تصویر اولی در برگیرنده یک کوهستان بود. صخره هایی لخت و عریان و  سر سخت که سر به فلک کشیده بودند. در بالای قله ها آسمان خشمگین و گرفته بود و رعد و برق غرش می کرد و از ابرها باران شدیدی می بارید. بر دامنه کوهی چشمه خروشانی جاری بود و به  رود خانه سهمگینی منتهی می شد. این مناظر به نظر نشانی از صلح و آرامش را نداشت، اما پادشاه نزدیکتر  و نزدیکتر شد و با دقت بیشتری به تصویر نگاه کرد، در پشت سر چشمه گل کوچکی دیده می شد که بر کنار صخره ای روییده بود و کمی آن طرفتر در میان بوته ای  پرنده ی  مادری در لانه اش بر روی تخمه هایش آرمیده بود.

پادشاه  تصویر دوم را انتخاب کرد. او با خود گفت:”صلح تنها در جایی که نه سر وصدایی باشد، نه مشکلی و یا کار سختی که باید انجام گیرد، نمی تواند معنایی داشته باشد. صلح و آرامش در قلب همه اتفاقات معنا پیدا می کند. وقتی که آرامشی در قلب شما هست، توفان حوادث نیز نمی تواند، آرامش شما را بر هم زند.”

Offered by Linda Spitzer ©2001.

About The Author

Related posts

2 Comments

  1. حمیرا

    بسیار عالی بود. لطفا قصه های بیشتری در سایت قرار دهید.

    Reply

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *